
شهداء شرمنده ایم که هیچ جانبازا از شماهم شرمنده ایم کلا












برچسب:
نویسنده: defaemoghadas










اصلا رسیدگی نمی کنند. ما خودمان که می رویم بنیاد کسی تحویلمان نمی گیرد، چه برسد به اینکه بیایند به ما سر بزنند.
پیرو جوابیه بنیاد شهید و امور ایثارگران در خصوص گزارش های مربوط به جانباز سید هاشم حسینی ، با حضور در مجتمع جانبازان شهرک قائمیه اسلامشهر ، برخی ابعاد جوابیه مذکور را ضمن گفتگو با عده ای دیگر از جانبازان مورد تحقیق و بررسی قرار داد .

مسعود اخگری جانباز 35% قطع عضو و اعصاب و روان که دارای پنج فرزند استدر مورد مشکلات و وضعیت نابسامان اقتصادی خود به خبرنگارگروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر گفت: این خانه را که بنیاد به ما داده اصلا نتوانستم از پس قسط هایش بربیایم. سه سال پیش 3میلیون پرداخت کردم.این سه میلیون را هم نداشتم مجبور شدم به خاطر این واحد 5میلیون نزول بگیرم. هنوزهم می گویند 400هزارتومان دیگر برای اضافه متراژ خانه بدهید. چون قرار بوده به ما خانه 67متری بدهند حالا 70متری است .
وی افزود : سه میلیون وام برای اشتغال از بنیاد گرفتم که بدهکاری هایم را بدهم.هنوز دو میلیون بدهکارم . حتی دو سال می شود که قسطهای خانه را نتوانسته ام بپردازم .خدا خیرش بدهد یکی از دوستانم که بابت ضمانت وام 4میلیون چک به بنیاد داد، الان چکش را می خواهد اما بنیاد می گوید تا پول پرداخت نکنی چک را نمی دهیم. اصلا شبها خواب ندارم . نمی دانم این بدهی ها را چطور بدهم و آینده بچه هایم چه می شود. همسرم دوبار قلبش را عمل کرده و یکی از پسرانم مریض است و سه بار سرش را عمل کرده اند.
اخگریدر ادامه خاطر نشان کرد: با شرایط روحی و جسمی که من و خانواده ام داریم واقعا زندگی ام را به خاطر بدهی این خانه و خرج و مخارج زندگی باخته ام. من الان بیکارم با هفت سر عائله وبا حقوق 82هزار تومان چطور می توانم زندگی کنم!

این جانباز قطع عضو در مورد بازدید مسئولین بنیاد ازجانبازان این شهرک خاطر نشان کرد: اصلا رسیدگی نمی کنند. ما خودمان که می رویم بنیاد کسی تحویلمان نمی گیرد، چه برسد به اینکه بیایند به ما سر بزنند. به مسئولین بنیاد می گویم من که مریضم حداقل یک وسیله ای به من بدهید تا بتوانم خرج زندگی ام را دربیاورم، اما توجهی نمی کنند. آنوقت می آیند به ما سر بزنند؟
منبع:گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر







برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
باید نگاه کرد درک کرد 






گوش کنید به درد دلش که چه می گوید این فرزند جانباز : شبها تا صبح را کنار تخت بابا می نشستم تا اکسیژنش را چک کنم.بارها به صورتش نگاه میکردم تا ببینم نفس میکشد ؟ تمام طراوت جوانیم را صرف سرفه ها و نفسهای بریده و خس خس بابا کردم . چه شبها که نخوابیدم چون بابا نمیخوابید. وای وقتی که تاولها بیرون میزد. وای از وقتی که تاولهای بابا خونی و عفونی میشد.وای از وقتی که بابا سرفه های خونی میکرد . وای از وقتی که جسم بابا را با جسم دخترانه خود به دوش میکشیدم.من زیر بغل بابا را می گرفتم زیر بغل مردی را که زیر بغل ایران را گرفت . در حالی بابا به کمک دخترش محتاج بود که کسی کمکش نکرد.مردی که روزی شانه های ستبرش ایران را به دوش می کشید.اما بابا بعد از جنگ به هر کمکی نیاز داشت . روزی به او گفتم بابا جونم چرا دنبال درصد جانبازی نمیری؟
گفت دخترم الحمدلله که من نیاز مالی به بنیاد شهید و جانبازان ندارم،بگذار هزینه به دیگران تعلق یابد.من اصرار کردم به بابا که تو جانباز محسوب نمیشوی و بابا با اصرار من به بنیاد رفت. ای کاش هرگز به بابا اصرارنمیکردم... بابا رفت و آنچه از انواع تحقیر و توهین بود پس از گرفتن درصد جانبازی شنید.
چه کسی معنی تاول ها و درد های ناگفته ی جانبازان اعصاب و روان را درک میکند؟؟؟!!!

تراشیدن سر در ایام حج توسط خوده جانبازان
دو نفر رو یک دست
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
این عکس درد دارد ...........غم دارد...... سوز دارد.......... اشک دارد ..........خدایا مارا شرمنده شهدا و جانبازان نکن.....

عكاس : امین نظری
بیاد جانباز شیمیایی شهید « ناصر سلطانی فرد »
شرمنده ایم
















برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
به گزارش فرهنگ نیوز سایت ندای ارومیه، نوشت:آدرس سر راست بود و واضح! در آن حوالی کمتر کسی پیدا می شد که حاج خِدِر ما را نشناسد. میگفتند بسیجی هست و انقلابی! دنبال خانه اش که میگشتم، از چند نفری آدرس را جویا شدم، نمیدانم چرا به هر کسی که میرسیدم نفس هایش سنگین می شد و چشم هایش را به زمین می دوخت.
بالاخره، خانه ی حاج خدر را یافتم! حاجی نبود اما آن قدر بسیجی بود که حاجی صدایش کنند.
خانه از بیرون کوچک بود و محقر؛ طول و عرضش هفت، هشت قدمی بیشتر نمی شد! در خانه را زدم! با همان تیپ خبرنگاری خودم منتظر شدم تا حاجی در را باز کند و برایش ژست خبرنگاری بیایم!هر چقدر منتظر ماندم کسی در را باز نکرد.
بار ها و بار ها در را با سنگی که در دست داشتم به صدا درآوردم، اما کسی نیامد...
از معرف حاج خدر شنیده بودم که، حاجی نمی تواند از جایش تکان بخورد، در فکر بازگشت بودم که ناگهان چشمم به تیر چراغ برق چسبیده به خانه خدر افتاد.
از تیر چراغ برق بالا رفتم و از دیوار خانه به داخل حیاط پریدم، از پنجره تنها یک پا که پوستش سوخته بود دیده می شد! تکان هم نمی خورد. با خودم گفتم، شانس ما را، نکند مرده باشد!
اتاق دیگر، در چوبی اش بسته بود، بی شک همان اتاق حاج خدر پیر ما بود. با چند بار یاالله گفتن در را باز کردم، خدر زنده بود . . . زنده!
انتظار داشتم با برگرداندن صورتش دو چشم پیر و فرسوده مرا نظاره گر باشند، اما خدر یک چشم بیشتر نداشت.
با صدایی آرام و لرزان گفت: سلام! کی هستی پسرم؟گفتم دوست فلان کس هستم، آمده ام به دیدنت از طرف او ببینم کم و کسری نداری! نخواستم بداند که خبرنگارم! نمیدانم چرا...

خواستم حال و روزش را بپرسم، دیدم پرسیدن ندارد! یک پای گچ گرفته! یکی چشم از حدقه بیرون آماده! دست هایی سوخته و ناکار آمد! پوستی به استخوان چسبیده و شکمی که آن را از من مخفی میکرد، بعد ها گفت سوختگی اش دیدنی نیست!

به معنای واقعی در شوک بودم. اما سئوال دیگری نبود! حاجی حالت چطور است؟
- خدا را شکر. شکر خدایا!
با خودم گفتم: برو بابا دلت خوش است، سرم را که برگرداندم روی دیوار های سیاه اتاقش عکس های زیادی بود! باکری بود و امینی بود و . . . .
دید که عکس ها را نگاه میکنم، پرسید: پسر مهدی خوب است؟ چند سال دارد؟
گفتم کدام مهدی حاجی؟
- آقا مهدی باکری دیگر!
- آهان ؛ بله، چند روز پیش در تلوزیون بودند! بزرگ شدند ماشاءالله!
- خدا را شکر آخرین بار خیلی کوچک بود
آقا مهدی آدم عجیبی بود!زود عصبانی می شد و در همان حال آخر مهربانی بود!
خواستم از زبانش حرف بکشم ؛مگر شما با آقا مهدی هم بودید؟
حاج خدر هم ساده بود هر چه که به درد یک خبرنگار می خورد را ریخت روی دایره :
قبل از انقلاب در همین شهر خودمان! آخر عامل انقلاب بودیم!آن قدر کتک خوردیم از این محمدرضایی ها که این چشممان را از دست دادیم.
انقلاب که شد، از اولین هایی بودم که اسمم را بسیجی گذاشتند! آنجاست آنجا زیر...

با دست زیر فرش پاره پاره اتاقش را نشان میداد. فرش را که کنار کشیدم دیدم تمام افتخاراتش را تمیز و مرتب داخل یک کیسه نگه داشته است!
همه چیزش چندین و چند کارت بسیج در شکل و قیافه های مختلف بود.
گفتم حاجی دیگر چه ها داری؟
دستش را برد زیر بالشتش، انتظار بیرون آوردن هر چیزی را داشتم به جز عکس قدیمی و کوچک امام را...
- این عکس را در تمام جبهه هایی که شرکت کردم با خود در جیب داشتم.
بله ؛همه زندگی حاج خدر رزمنده همین بود! عکس امامش و رفقای رزمنده شهید ، اما غصه خدر چیز دیگری بود ، انگار جا مانده بود از عکس های روی دیوارش . . .
حاج خدر را سال های بعد از انقلاب در دکه کوچکش آتش زده بودند! هیچ کس نفهمید این اقدام علیه خدر را چه کسی انجام داده بود اما همسایه هایش میگفتند: مطمئنیم کار ضد انقلاب بود! خدر پدرشان را در آورده بود.
- خوب حاجی میگفتی، بعد از انقلاب چه شد؟
- جنگ که شد هر چه نامرد روی زمین بود ریخت سرمان! شهر مارا این منافقین و حزب های نامسلمان بیشتر تهدید می کردند!از تمام این دنیا یک خانه کوچک داشتم و چند تا فرش و یخچال و ...
گفتم من که هنوز احتیاجی به این چیز ها ندارم، بچه ها فرش برای نشستن ندارند. پادگان یخچال ندارند.
خانه ام را لخت کردم و هرچه بود و نبود فرستادم به جبهه!تنها خودم مانده بودم ، که خودم هم عازم شدم.
همه چیزم را برای جبهه گذاشتم و ماه ها در کوه های سیلوانا و تقریبا تمام مناطق عملیاتی دفاع کردم!مدعی هیچ چیز هم نیستم و به هیچ مسئولی هم احتیاج ندارم.
- حاجی ناهار خوردی؟ اصلا کسی رو داری بیاید پیشت؟
- خدا هست پسر ؛چند ماهی هست که دیگر اصلا نمیتوانم تکان بخورم، سه روزی را در خانه مانده بودم و از آن جایی که هیچ کسی را ندارم که به من برسد سه چهار روز گرسنه ماندم و با آب و مانده غذاها خودم را سیر میکرد. بعد از چند روز همسایه ها فکر کردند مرده ام و عین تو از دیوار پریدند.
خدا خیرشان دهد، آمدند و چند تکه ای نان برای آوردند، یک هفته ای است که خودم را سیر میکنم!
- با نان؟ نان خالی؟ کجا هستند؟

- همان اتاق روبه رو ریختند روی زمین، نعمت خداست نمیتوانم جمعش کنم! آبی هم هست! کمی هم رب در یخچال دارم! نان و رب!
خیلی سخت بود آنجا، در برابر کوه عزت و تقوا بنشینی و گریه ات در نیاید!
خدر حال و روزم را فهمید: خدا را شکر پسر، این که چیزی نیست، هفته ها در کوه های سیلوانا گرسنه مانده ام، همه بچه ها گرسنه بودند اما به خدا هیچ چیزی از ایمانشان کم نشد.
همین همسایه ام که برایم نان آورد گفت: آخر این حق نو نیست ؛این چه انقلابی هست که با تو اینگونه می کند؟ حالش را گرفتم ؛گفتم جانم فدای آقا! حرف مفت نزن بچه! منت نذار، اگر نمیخواهی وردار و نان هایت را با خود ببر...
مانده بودم با این حاج خدر چه کنم ؛گفتم: چرا جانبازی نگرفته ای پدر من؟
- پسر من اهل منت نیستم!یک بار از در راهم ندادند، برگشتم و دیگر نرفتم!
من برای امام و انقلاب جنگیدم! نه برای خودم
از مسئولین کسی پیشت می آید؟
- خدا رحمتشان کند، چند تا از شهیدان آمدند، اما بعد ها آن ها هم رفتند پیش حمیدو مهدی، نمیدانم چرا مانده ام ؛اما باز هم شکر، شکر
اتاق حاج خدر، لامپ نداشت. اتاق حاج خدر بعد از غروب تاریک می شود. اتاق حاج خدر بخاری اش استاندارد نبود. اتاق حاج خدر دودکشش درست حسابی به دیوار وصل نشده بود. اتاق حاج خدر سیاه سیاه بود. قرص های حاج خدر چند قدم آن طرف تر افتاده بود و دستش به آن ها نمیرسد. حاج خدر از وقتی که از بیمارستان مرخص شده بود، چند تا قرص بیشتر نخورده بود. تسبیح حاج خدر روی میخ دیوار، تار عنکبوت بسته بود، خودش می گفت: چند وقتی هست که میخواهم با تسبیح صلوات بفرستم، دستم نمیرسد!! هر کس که می آید یادم میرود بگویم که آن را به من بدهد!
در آخر گفت: وصیت کرده ام، بعد از مرگم، این خانه ام را بفروشند و صرف بسیج کنند!
هیچ جمله ای توان ورود به ذهنم را نداشت! حداقل کارهایی را که میتوانستم برایش انجام دادم. لامپ اتاقش را عوض کردم! غذایش را آماده کردم!
موعد وداع گفتم: حاجی کاری نداری؟ من بروم؟

- برو پسرم. فقط خیلی تشنه ام! از آن پشت آب بیاور! فلاکسی چایی را که همسایه اش صبح ها برایش پر می کند را تمام کرده بود! آب میوه ای برایش مهیا کردم!
دست های حاج خدر توان گرفتن آب میوه را در دست نداشت! میریخت روی لباسش! آب میوه خنک را که از دستانم مینوشید، با خود گفتم: مرد جبهه های جنگ، حجکم مقبول حاجی.
در مسیر برگشت، به هیچ چیزی جز این کوه مردانگی فکر نمی کردم، در فکر آقایانی بودم که برای میزهایشان چه ها نمی کنند و این مرد برای انقلاب چه ها نکرده است؟
شاید فردا حاج خدر در غافله هم رزمانش باشد...
بگذار برود، خدر، با زمینی ها غریبه است...


برچسب:
نویسنده: defaemoghadas

به بهانه تشییع پیکر مطهر جانباز شیمیایی ، شهید "ابراهیم مهران راد"

درودبر تمام فرشتگانگی که سال ها پروانه وار شاهد آب شدن شمع سوزان همسران جانبازشان بودند.
درود بر سرکار خانم "شیرین جافر" همسر شهید سرافراز "ابراهیم مهران راد" جمعی لشکر 58 ذوالفقار نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران.

همسر فداکار این شهید می گوید: همسرم 15 سال بود که به دلیل حادشدن وضعیت جسمانی اش با دستگاه تغذیه می کرد و هرگز طعم غذا را نچشید و در این مدت تنها تفریحش این بود که با آمبولانس برای معالجه به بیمارستان برود!

وی در کنار پیکر پاک همسرش طی پیامی خطاب به رهبر فرزانه انقلاب گفت: اماما! سیدحسینی و همتای خمینی، من 15 سال سرباز تو را که شیمیایی شده بود و بارها تلاش می کرد دستگاه را از بدنش قطع کند تا راحت شود نگهداری کردم و به گواه فرماندهان ارتش لحظه ای کوتاهی نکردم. خدا کند امانت دار خوبی بوده باشم. از شما می خواهم شما هم گواهی دهید که این سرباز پیرو شما در نگهداری سرباز جانبازتان کوتاهی نکرده است.
و سلام و درود فراوان بر همه همسران و فرزندان بردبار جانبازان




برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
امیدواریم خداوند شما (جانبازان ورزشکار) را موفق بدارد و کارهایی را که انجام می دهید، در راه خدا قرار بدهد. همین کار شما را هم در راه رضای الهی ان شاءالله این کاری که شما امشب اینجا انجام دادید و همیشه انجام می دهید، عمل صالح است.
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جانبازان (75/6/7 )



برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
در جنگ های نا منظم با شهید چمران تو بستان بخاطر کمبود مهمات از روی زمین روزها تیر جمع می کردیم
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت می كرد. وظایف را تقسیم می كرد و گروه ها یكی یكی توجیه می شدند. یك دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچه ای بسیجی را توی جمع دید. گفت: «تو پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگوید موتورسواری بلد نیستم، ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دوید سمت موتور، موتور را توی دست گرفت و شروع كرد به دویدن. صدای خندهی همهی رزمنده ها بلند شد.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
دو تا از بچه ها، غولی را همراه خودشون آورده بودند و های های می خندیدند.
گفتم : «این كیه؟»
گفتند : «عراقی»
گفتم: « چطوری اسیرش كردید ؟ » . . . می خندیدند !!!
گفتند: « از شب عملیات پنهان شده بود ، تشنگی فشار آورده بهش، با لباس بسیجی های خودمان اومده بود ایستگاه صلواتی شربت بگیره، پول داده بود، این طوری لو رفت »
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
وقتی اسیر شدیم از همه رسانه ها آمده بودند برای مصاحبه و در واقع مانور قدرت و استفاده تبلیغاتی روی اسرای عملیات بود. نوبت یکی از بچه های زرنگ گردان شد. با آب و تاب تمام و قدری ملاطفت تصنعی شروع کردند به سوال کردن.
یکی از مأموران پرسید:
- پسر جان اسمت چیه؟
- عباس.
- اهل کجا هستی؟
- بندرعباس.
- اسم پدرت چیه؟
- به او می گویند حاج عباس!
گویی که طرف بویی از قضیه برده بود پرسید:
- کجا اسیر شدی؟
- دشت عباس!
افسر عراقی که اطمینان پیدا کرده بود طرف دستش انداخته و نمی خواهد حرف بزند به ساق پای او زد و گفت:
- دروغ میگی!
و او که خودش را به موش مردگی زده بود با تظاهر به گریه کردن گفت:
- نه به حضرت عباس!
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری
میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .
نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ
صورتی!)
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و
بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم
سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید
پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا
پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو
برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه
افتاده.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
فکر کردم که شهید شدم و الان توی بهشتم. اما هنوز حالم جا نیامده که بروم میوه بخورم و
زیر درخت
ها گشتی بزنم. پرستار یک دفعه وارد شد. من هم که فکر می کردم در بهشت هستم. گفتم:
تو
حوری هستی؟ پرستار که فکر کرده بود خیلی زیباست . گفت: بله من حوری هستم. من هم
گفتم:
اگر تو حوری هستی پس چرا این قدر زشتی؟ پرستار عصبانی شد و آمپول را محکم در
دستم فرو کرد.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
داخل میدون مین پای دوتا از بچه های تخریب با هم قطع شده بود.تو این گیر و دار داشتن با
هم شوخی میکردن که :« پای منو بده ، پای خودتو بردار ، مواظب باش پات با پای من قاطی
نشه ...!!!»
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
پشت خاکریز پاسگاه زید بودیم.
صبح بلند شدم دیدم شهید اراکیان قبری رو که برای خوندن نماز شب و عبادتش کنده بود به
سرعت پر میکنه.
-چی شده؟چرا پرش میکنی؟
-دیشب یه عقرب منو تو این قبر زده،دیگه تو هیچ قبری نمیخوابم!
بچه ها سر به سرش میذاشتن که تو با این وضع بعده شهادت میخوای شب اول قبر چیکار
کنی؟!!
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
همه برن سجده..!!!
شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سن وسالی اذیت می کردند یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمی رود.
آمد جلوی همه خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت
می آید."
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
رفتم اسم بنویسم برای اعزام به جبهه
گفتند سنّت کمه
یه کم فکر کردم
یه راهی به ذهنم رسید...
... رفتم خونه و شناسنامه خواهرم رو برداشتم
« ه » سعیده رو با دقت پاک کردم شد سعید
این بار ایراد نگرفتند و اعزامم کردند
هیچ کس هم نفهمید
از آن روز به بعد دو تا سعید توی خونه داشتیم
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
تازه اومده بود جبهه
یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید:
وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟
اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده
شروع کرد به توضیح دادن:
اولاْ باید وضو داشته باشی
بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی:
اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدستنا یا پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بنده خدا با تمام وجود گوش میداد
ولی وقتی به ترجمه ی جمله ی عربی دقت کرد ، گفت:
اخوی غریب گیر آوردی؟
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل
بسیجی .................................... آهنربا
دوشکا ................................... بلبل خط
کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن
قاطر .................................... ترابری ویژه
مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس
نماز شب ................................ پا لگد کن
آفتابه ......................................... تک لول
مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
اسیر شده بودیم
قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن
بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن
اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود
یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت:
من نمی تونم نامه بنویسم
از نهج البلاغه یکی از نامه های کوتاه امیرالمومنین علیه السلام رو نوشتم روی این کاغذ
می خوام بفرستمش برا بابام
نامه رو گرفتم و خوندم
از خنده روده بُر شدم
بنده خدا نامه ی امیرالمومنین علیه السلام به معاویه رو برداشته و برای باباش نوشته بود ...
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
از بچه های خط نگهدار گردان صاحب زمان الزمان(عج)بود.
میگفتند شبی به كمین رفته بود كه صدای مشكوكی شنید.
با عجله به سنگر فرماندهی برگشت و گفت:
بجنبید كه عراقی اند شاید نیروهای خودی باشند ؟
گفته بود: نه بابا با گوش های خودم شنیدم كه عربی سرفه می كردند.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد :
- رشید بگوشم.
- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟
-شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟
- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
-اخوی مگه برگه کد نداری؟
- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟
دبدم عجب گرفتاری شده ام. از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .
- رشید جان از همانها که چرخ دارند!
- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
- بابا از همانها که سفیده.
- هه هه نکنه ترب می خوای.
- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.
- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!
کارد می زدند خونم در نمی آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی آورد.
هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، می رفت توی یك سنگر و مع مع می كرد.
... یك شب ، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسایی،
با شنیدن صدای بز ، طمع كرده بودند كباب بخورند.
هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب.
توی راه هم كلی برایشان صدای بز درآورده بود.
می گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
جثه اش خیلی كوچك بود.
اوایل كه توی سنگر می خوابید،
بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت:
«مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچه ها می خندیدند
و یك لیوان آب می دادند دستش. صبح كه بیدار می شد
و بچه ها جریان را می گفتند، انكار می كرد.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
یواشكی رفته بود ثبت نام.
وقتی برای تحقیق آمده بودند،
مادرش كه فهمیده بود،
خانه ی روبرویشان را نشان داده بود
و گفته بود آن همه كبوتر را می بینید؟
برای پسر من است. او اصلا آدم درست
و حسابی نیست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتی فهمید، رفت بسیج و توضیح داد؛ ولی دیگر دیر شده بود. ماند تا اعزام بعدی.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas
سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند،
گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید.
می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم
تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد.
- خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه.
موقع عملیات که شد و می خواستند نیروها را از "دزفول" به غرب ببرند
دوباره سن و سال اسباب درد سرمان شد.
به مسئول پنجاه ساله ای که می گفت شما نمی خواهد بیایید گفتم:
شما اگر مهمان منزلتان بیاید گل پژمرده را جلویش می گذارید
یا غنچه تازه شکفته و شاداب را. (فهمید چه می خواهم بگویم) گفت:
حالا دیگر ما پژمرده شده ایم! امان از زبان شما بسیجیها. دیگر چیزی نگفت.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas